کافه خط خطی
مثل یک کرگدنی تنها
صبح شده پاشو به این چشم های لعنتی کمتر دست بکش زیر این سقف سربی آسمون به اصطلاح آبی اشک ریختن ثابت شده معنی ای ندارد و عذر خواهی بیشتر کار فاحشه هاست تو وجدان راحتی خواهی داشت وقتی پاشنه های معلول هایت را میخ می زنی برای وجدان پوفیوزها دلیلی نخواهد داشت توضیحی بدهی ... دلارهای پاره پاره ات را مچاله از روی میز توالتت بردار و ریمل آخر آرایشت را برای انگ فاحشه نشدن کمتر بکش من هنوز به فیلترهای ماتیکی تو چشم دوخته ام که چگونه دانه دانه دود شدند برای زره ای دلار بیشتر زره زره برای قداستت چگونه چنج شدند. صدای شکستن از گوش هایم آویزان است من می دانم که بوچ اسکیدی و بانو یم یل ربطی به هم ندارند و اینکه دماغ کلماتم پر از کثافتند و هنوز در فضای تعلیق بی خیالی شان لنگ و پاچه شان را انداختند روی هم و تخمه می شکنند و اینکه 27 sep 2008 کسی آن پائین مرا دوست می داشت کسی که وقتی که مرد هم چشمانش آبی بود سس مایونز را بر داشته ام و سس می خورم گاهی نیاز است سس را با سیگار پایه بلند را هم زمان بخوری و بکشی تا فقدان اسطوره ها نفهمی هلوهایم را جواب بده لعنتی آی نو آی نو دونت پیلیز پیلیز دوشاخه هایم را بکشید و یواسبی هایم را در حالت 8 گیگا بایت قرار دهید می خواهم مورورگر 8 گیگابایتی هم را در آستانه سه راهی اتاق آبی و هجو های بی تعلقی تنها برای هیچ پرانتز توضیحی پر کنم به تو چه ادوارد دسته قیچی سانسورهای تنم را دانه ریش ریش می کنی ... از نوستالژی بدش می آید وقتی بغض هایش را نشانش دادم باز نفهمید این ثانیه های بی آبرو که می گذرند تو برای برگرداندنشان کنار تختی که گوشتهای تنی بدون حرکت افتاده است چقدر فقدان نیاز است حالا هر چه دلت می خواهد تراز بگیر وقتی در توازن عقربه ها هیچ راه برگشتی نباشد خودت را می بندی به گیتار باس Serj_Tankian تا تو را ببرد تا دنیای بی تعلقی تا تو را ببرد در فضای اینفو کرگدنی تا تو را ببرد که کلمات را جابجا تلفظ کنی و صبح ها هر چه فحش بلد هستی در چای شیرینت بیاندازی و هم بزنی ذاتن در فضای بی تعلقی تف انداختن به هر چیزی لذت بخش است حتی به روی خودت در اتاق یه تختی خودت به چه می اندیشی تمام زورهایت هم تنها اگر در قلمت جمع شده باشد در آخر خواهی نوشت: من بخشی از زمان و عصری بودم که در آن زیستم... Goodbye Blue Sky (Young Pink) عین شین قاف حرف كه ميزني من از هراس طوفان زل ميزنم به ميز به زيرسيگاري به خودكار تا باد مرا نبرد به آسمان. لبخند كه ميزني من ـ عين هالوها زل ميزنم به دستهات به ساعت مچي طلاييات به آستين پيراهن ات تا فرو نروم در زمين. ديشب مادرم گفت تو از ديروز فرورفتهاي در كلمهاي انگار در عین در شين درقاف در نقطهها. مصطفی مستور کفش های تایوانی پاشنه بلند حسودي نميكنم/ نقطه نه، من هرگزحسودي نميكنم/ نقطه به پيراهنات / نقطه يا روسريات/ نقطه يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه من تنها ـ تا سرحد مرگ ـ حسودي مي كنم به آن كفشهاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی که رازهای پیچیده ی راه رفتن را در شب مکاشفه به تو آموخت مصطفی مستور که نمی دانی از کجا به کجا می رود و یا می خواهد برود روی جدول کنار خیابان راه می روی و دستهایت را باز کرده ای انگار فصل ها که شروع به تغییر می کنند چیزی در درون انسانها دچار التهاب می شود وقت آن است که بر خیزم بر آستانه ای کاش . بر دارایی هایم خیره شدم بر عفونت مغزم که دچار چرک بهت شده است روزی هزار بار چشم هایم را شسته ام لیک دکتر تغذیه کودکان مدام می گوید به اندازه یک ناشتا وعده سر خرمن در دلت به مغزت سرایت کرده است چند ماه است کوچه ای که لی لی بازی می کردم را گم کرده ام در سایه بلوغ کشیدم بر فاجعه حسرت بردم گاهی به اندازه ضربان نبضی که می زد ریز ریز شدم تا صدای موریانه ها را درک کنم مدتی است اندوهی عظیم سرش را از جیب هایم بیرون انداخته است اندوهی که جیر جیر صدا می داد وقت بچه گی بود اندوهی که لال بود جواب داد اندوه ها همیشه اندوه اند می مانند و تو را ریز ریز می کند تا به اندازه شکر و با طعم گس هشدار به پرتگاه نزدیک می شوید. چند وقتی است صدای نبض هایم را به وضوح می شنوم من به تنهایی نعره اسطوره هایم را در ICU خفه کرده ام و لبخند زده ام به تف های سر بالایم لعنت بر این کفش ها که هر چه می روند فتحی نیست مرگی نیست گیج و منگ بر آستانه خود استاده ام ..... همه ما درست در لحظه مرگمان بیست و یک گرم از دست می دهیم. همه، بیست و یک گرم ... وزن یک مشت سکه پنج سنتی، وزن یک مرغ مگس، یک قطعه شکلات... چه کسی زودتر بیست و یک گرم اش را از دست می دهد؟ دیگر نه کوچه ها تو را در خود جای خواهند داد نه چترها برای تو باز خواهند شد نه سایه های خالی جایی برای پر کردن تو خواهند
داشت نه در ایوان صداها هجایی برای تو خواهد ماند نه در مردمک چشم ها پلکی برای تو خواهد زد زیر این آسمان آبی ابری انگشتانت را از پنجره لعنتی اتاقت بیرون آوردی به سقف آسمان کشیدی نم دارد هان؟ غصه ات می گیرد دیروز که مشتق نمودار سینوسی خراش رگهای نبضت را می گرفتی به تو گفتم تا خودت را در بغل نگیری آسمانی برای تو نخواهد شد اگر چه قاعده نسیم خنک است اما همیشه قواعد برای همه یکسان نخواهد بود انگشتانت را به سمت آسمان بگیر زاویه نگاهت را هر روز چند درجه به زاویه حاده بچرخان قول می دهم اگر روزی ابروانت را تراشیدی اگر روزی با ناخن های بلندت چشم هایت را درآوردی تعجب نکنم

Look, mommy! There's an airplane up in the sky.
(David Gilmour)
Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
Did you ever wonder why we
Had to run for shelter when the
Promise of a brave, new world
Unfurled beneath the clear blue sky?
Did you see the frightened ones?
Did you hear the falling bombs?
The flames are all long gone, but the pain lingers on.
Goodbye, blue sky
Goodbye, blue sky.
Goodbye. Goodbye.
| Design By : Night Skin |
